اختلال بدشکلی عضلانی (بیگورکسیا)

چرا برخی از مردان به عضلات بزرگ‌تر پناه می‌برند؟

نگاهی روان‌کاوانه به اختلال بدشکلی عضلانی (بیگورکسیا)

نوشته‌ی تام وولدریج، روانکاو

مقدمه

در سال‌های اخیر، باشگاه‌های ورزشی تنها محلی برای حفظ سلامت جسمانی نبوده‌اند؛ بلکه برای بسیاری از مردان به فضایی برای تعریف هویت، کسب احساس ارزشمندی و حتی پناه بردن از اضطراب‌های درونی تبدیل شده‌اند. شبکه‌های اجتماعی نیز با نمایش بدن‌های به‌ظاهر «بی‌نقص»، استانداردهای تازه‌ای از مردانگی ایجاد کرده‌اند؛ استانداردهایی که بسیاری از مردان جوان را در چرخه‌ای بی‌پایان از تمرین، رژیم غذایی سخت‌گیرانه و نارضایتی از بدن گرفتار می‌کنند.

در نگاه اول، ممکن است این رفتارها صرفاً نشانه علاقه به تناسب اندام یا سبک زندگی سالم به نظر برسند؛ اما گاهی آنچه در ظاهر «انضباط» تلقی می‌شود، در واقع پوششی برای اضطراب، احساس ناکافی بودن و دشواری در مواجهه با هیجان‌های عمیق است.

یکی از نمونه‌های بارز این وضعیت، اختلال بدشکلی عضلانی یا بیگورکسیا (Muscle Dysmorphia) است؛ اختلالی که در آن فرد، صرف‌نظر از میزان واقعی عضلات بدن خود، همواره احساس می‌کند به اندازه کافی عضلانی، قوی یا ورزیده نیست. این نارضایتی مداوم می‌تواند زندگی فرد را تحت سلطه قرار دهد و روابط، شغل، تحصیل و سلامت روان او را به شدت تحت تأثیر قرار دهد.

از دیدگاه روان‌کاوی، بیگورکسیا صرفاً یک اختلال مربوط به تصویر بدنی نیست؛ بلکه تلاشی برای مدیریت اضطراب‌های عمیق، احساس آسیب‌پذیری و تجربه‌های هیجانی حل‌نشده است. در این مقاله، تلاش می‌کنیم با نگاهی فراتر از ظاهر بدن، ریشه‌های روان‌شناختی این اختلال را بررسی کنیم.

داستان دنیل؛ وقتی عضلات به سپر روان تبدیل می‌شوند

دنیل، نام مستعاری است برای توصیف گروهی از مردان جوانی که در سال‌های اخیر برای روان‌درمانی مراجعه کرده‌اند. نخستین چیزی که در برخورد با او جلب توجه می‌کند، بدن عضلانی، قامت کشیده و انقباض دائمی عضلاتش است. ساعت‌های طولانی تمرین، رژیم‌های غذایی سخت و مصرف منظم مکمل‌های ورزشی، بخش جدایی‌ناپذیر زندگی او هستند.

اما آنچه در نخستین جلسات درمان بیش از هر چیز به چشم می‌آید، نه عضلات او، بلکه ناتوانی‌اش در صحبت کردن درباره احساساتش است.

وقتی از او درباره حال درونی‌اش سؤال می‌شود، تنها پاسخ می‌دهد:

«خوبم… فقط باید منظم باشم.»

این جمله کوتاه، کلید فهم دنیای روانی اوست.

برای دنیل، «نظم» دیگر یک فضیلت نیست؛ بلکه ابزاری برای کنترل اضطراب است. هر روز پیش از طلوع آفتاب از خواب بیدار می‌شود تا تمرین کند. تمام وعده‌های غذایی خود را با وسواس وزن می‌کند. بارها در طول روز مقابل آینه می‌ایستد تا بدنش را بررسی کند.

اگر تنها یک جلسه تمرین را از دست بدهد، احساس می‌کند همه زحماتش نابود شده‌اند. اگر غذایی خارج از برنامه بخورد، احساس گناه شدیدی او را فرا می‌گیرد.

در واقع، آنچه او از دست دادنش می‌ترسد، تنها حجم عضلات نیست؛ بلکه احساس امنیتی است که این عضلات برایش ایجاد کرده‌اند.

عضلات برای او صرفاً بخشی از بدن نیستند؛ بلکه سپری در برابر احساس ضعف، ترس، شرم و آسیب‌پذیری‌اند.

مرز میان ورزش سالم و وسواس عضلانی

ورزش، بدون تردید، یکی از سالم‌ترین فعالیت‌های انسانی است. تمرین منظم می‌تواند سلامت جسم و روان را ارتقا دهد، اعتمادبه‌نفس را افزایش دهد و کیفیت زندگی را بهبود بخشد.

اما تفاوت مهمی میان ورزش سالم و ورزش وسواس‌گونه وجود دارد.

فردی که رابطه سالمی با ورزش دارد:

  • از تمرین لذت می‌برد.
  • در صورت بیماری یا خستگی، بدون احساس گناه استراحت می‌کند.
  • ارزشمندی خود را تنها بر اساس ظاهر بدن تعریف نمی‌کند.
  • روابط اجتماعی، شغل و خانواده را قربانی تمرین نمی‌کند.

در مقابل، فرد مبتلا به بیگورکسیا:

  • تمرین نکردن را معادل شکست می‌داند.
  • استراحت را نشانه ضعف تلقی می‌کند.
  • ساعت‌های زیادی را صرف نگاه کردن به بدن خود در آینه می‌کند.
  • همواره احساس می‌کند بدنش کوچک‌تر از واقعیت است.
  • رژیم غذایی و برنامه تمرینی، تمام جنبه‌های زندگی او را کنترل می‌کنند.

در این وضعیت، ورزش دیگر وسیله‌ای برای سلامتی نیست؛ بلکه به ابزاری برای کاهش اضطراب تبدیل می‌شود. هر بار تمرین کردن، برای مدتی کوتاه احساس آرامش ایجاد می‌کند، اما این آرامش پایدار نیست و فرد ناچار می‌شود دوباره و دوباره همان رفتارها را تکرار کند.

بیگورکسیا چیست؟

اختلال بدشکلی عضلانی زیرمجموعه‌ای از اختلال بدشکلی بدن (Body Dysmorphic Disorder) محسوب می‌شود. ویژگی اصلی آن، اشتغال ذهنی مداوم با این باور است که بدن فرد به اندازه کافی عضلانی یا قدرتمند نیست؛ حتی اگر از نظر دیگران، او کاملاً عضلانی و ورزیده به نظر برسد.

افراد مبتلا معمولاً ساعت‌های زیادی را صرف تمرین، برنامه‌ریزی غذایی، مصرف مکمل‌ها، بررسی مداوم ظاهر خود و مقایسه با دیگران می‌کنند. این اشتغال ذهنی به‌تدریج روابط عاطفی، عملکرد شغلی، تحصیلی و کیفیت زندگی آنان را مختل می‌کند.

نکته مهم آن است که مشکل اصلی این افراد، کمبود عضله نیست؛ بلکه ناتوانی در تجربه احساس «کافی بودن» است. این احساس ناکافی بودن، اغلب ریشه در تجربه‌های هیجانی، روابط اولیه و باورهای عمیق درباره ارزشمندی خود دارد؛ موضوعی که در بخش‌های بعدی مقاله از منظر روان‌کاوی به آن خواهیم پرداخت.

وقتی عضلات به جای احساسات سخن می‌گویند

تبیین روان‌کاوانه اختلال بدشکلی عضلانی

اگر بیگورکسیا صرفاً یک اختلال مربوط به ظاهر بدن نیست، پس دقیقاً با چه پدیده‌ای روبه‌رو هستیم؟

از دیدگاه روان‌کاوی، عضلات برای بسیاری از مبتلایان تنها بافتی از بدن نیستند؛ بلکه نقش یک سازوکار دفاعی روانی را ایفا می‌کنند. بدن به محلی تبدیل می‌شود که هیجان‌های تحمل‌ناپذیر در آن «نگهداری» می‌شوند. احساساتی که فرد قادر به شناخت، بیان یا پردازش آن‌ها نیست، به جای آنکه در قالب واژه‌ها و روابط انسانی آشکار شوند، در قالب کنترل افراطی بدن، تمرین‌های طاقت‌فرسا و وسواس نسبت به ظاهر خود را نشان می‌دهند.

به بیان دیگر، مسئله اصلی «کمبود عضله» نیست؛ بلکه دشواری در تحمل احساساتی مانند ترس، شرم، غم، تنهایی و آسیب‌پذیری است.

مردانگی؛ هویتی که گاه با سرکوب احساسات شکل می‌گیرد

بسیاری از پسران از همان سال‌های نخست زندگی، پیام‌های آشکار و پنهانی درباره مرد بودن دریافت می‌کنند. جملاتی مانند:

  • «مرد که گریه نمی‌کند.»
  • «محکم باش.»
  • «احساساتی نشو.»
  • «باید قوی باشی.»

این عبارت‌ها شاید در نگاه اول بی‌اهمیت به نظر برسند، اما به‌تدریج به بخشی از هویت روانی کودک تبدیل می‌شوند. کودک یاد می‌گیرد که برای پذیرفته شدن، باید بخش‌هایی از وجود خود را پنهان کند.

در نتیجه، احساساتی مانند ترس، غم، نیاز به محبت یا وابستگی، به جای آنکه تجربه و بیان شوند، سرکوب می‌شوند. این احساسات از بین نمی‌روند؛ بلکه تنها شکل بروز خود را تغییر می‌دهند.

از این منظر، بدن به زبان دوم روان تبدیل می‌شود؛ زبانی که آنچه را کلمات قادر به بیانش نیستند، به نمایش می‌گذارد.

نقش پدر در شکل‌گیری احساس قدرت

در نظریه‌های روان‌کاوی، «کارکرد پدرانه» صرفاً به حضور یک پدر واقعی محدود نمی‌شود؛ بلکه به مجموعه تجربه‌هایی اشاره دارد که به کودک کمک می‌کنند استقلال، اعتمادبه‌نفس و احساس امنیت را در خود شکل دهد.

زمانی که این کارکرد با حمایت، پذیرش و همدلی همراه باشد، کودک می‌آموزد که می‌تواند هم قوی باشد و هم آسیب‌پذیر. او درمی‌یابد که ارزشمندی‌اش وابسته به کامل بودن نیست.

اما اگر فضای رشد کودک با تحقیر، سخت‌گیری افراطی، شرمسار کردن یا بی‌اعتنایی هیجانی همراه باشد، قدرت معنای دیگری پیدا می‌کند. در چنین شرایطی، قدرت دیگر به معنای ظرفیت رویارویی با زندگی نیست؛ بلکه به ابزاری برای پنهان کردن ترس و آسیب‌پذیری تبدیل می‌شود.

بسیاری از مردانی که با نگرانی وسواس‌گونه نسبت به عضلات خود زندگی می‌کنند، در تاریخچه زندگی‌شان تجربه‌هایی از این دست دیده می‌شود؛ تجربه‌هایی که در آن‌ها محبت، تأیید یا احساس ارزشمندی، مشروط به موفقیت، سختی کشیدن یا شکست‌ناپذیر بودن بوده است.

بدن؛ نخستین زبان انسان

پیش از آنکه انسان سخن گفتن را بیاموزد، بدن او سخن می‌گوید.

نوزاد پیش از آنکه بتواند بگوید «گرسنه‌ام»، گریه می‌کند. پیش از آنکه واژه‌ای برای ترس یا غم بشناسد، این احساسات را با تغییرات بدن تجربه می‌کند.

رشد سالم روان زمانی اتفاق می‌افتد که کودک در کنار مراقبانی قرار گیرد که بتوانند این تجربه‌های بدنی را به احساسات و سپس به واژه‌ها تبدیل کنند؛ فرآیندی که روان‌کاوان آن را «نمادین‌سازی» یا «ذهنی‌سازی» می‌نامند.

در این فرآیند، کودک به‌تدریج یاد می‌گیرد احساساتش را بشناسد، نام‌گذاری کند و درباره آن‌ها فکر کند.

اما اگر این فرصت فراهم نشود، هیجان‌ها همچنان در سطح بدن باقی می‌مانند. در نتیجه، فرد ممکن است به جای آنکه بگوید «می‌ترسم»، ساعت‌ها ورزش کند؛ به جای آنکه غم خود را تجربه کند، رژیم‌های غذایی سخت‌گیرانه بگیرد؛ و به جای آنکه از احساس ناکافی بودن سخن بگوید، هر روز عضلات بیشتری بسازد.

باشگاه؛ پناهگاه یا زندان؟

برای بسیاری از افراد، باشگاه محیطی سالم، لذت‌بخش و الهام‌بخش است.

اما برای فرد مبتلا به بیگورکسیا، باشگاه کارکرد دیگری پیدا می‌کند.

تمرین ورزشی به مراسمی تکراری برای کاهش اضطراب تبدیل می‌شود. هر بار که فرد وزنه‌ای سنگین‌تر بلند می‌کند، برای لحظاتی احساس کنترل، آرامش و قدرت را تجربه می‌کند. اما این احساس دوام چندانی ندارد و خیلی زود اضطراب بازمی‌گردد.

در نتیجه، فرد ناچار است بار دیگر تمرین کند، بار دیگر رژیم بگیرد و بار دیگر بدنش را کنترل کند.

به همین دلیل است که بسیاری از مبتلایان، حتی پس از رسیدن به اندامی که دیگران آن را ایده‌آل می‌دانند، همچنان احساس نارضایتی می‌کنند.

زیرا آنچه به دنبال آن هستند، عضلات بزرگ‌تر نیست؛ بلکه آرامشی است که هرگز از مسیر تغییر ظاهر به دست نخواهد آمد.

عضلات؛ زره‌ای برای محافظت از روان

در جلسات روان‌درمانی، گاهی مشاهده می‌شود که درست در لحظه‌ای که گفت‌وگو به تجربه‌ای دردناک نزدیک می‌شود، بدن مراجعه‌کننده تغییر می‌کند.

فک‌ها منقبض می‌شوند.

شانه‌ها بالا می‌آیند.

تنفس سطحی می‌شود.

دست‌ها مشت می‌شوند.

در چنین لحظاتی، بدن پیش از زبان واکنش نشان می‌دهد.

به تعبیر روان‌کاوان، بدن به میدان دفاع از روان تبدیل می‌شود؛ گویی عضلات مأموریتی نانوشته بر عهده دارند: جلوگیری از تماس فرد با احساساتی که تجربه آن‌ها دردناک است.

از این منظر، عضلات نه دشمن فرد هستند و نه مشکل اصلی. آن‌ها تلاشی خلاقانه اما پرهزینه برای کنار آمدن با رنج‌های هیجانی‌اند.

بنابراین، هدف درمان، از بین بردن علاقه فرد به ورزش نیست؛ بلکه کمک به اوست تا در کنار مراقبت از بدن، بتواند احساسات خود را نیز بشناسد، تحمل کند و درباره آن‌ها سخن بگوید.

درمان؛ هنگامی که قدرت معنای تازه‌ای پیدا می‌کند

اگر عضلات برای فرد مبتلا به بیگورکسیا نقشی فراتر از یک ویژگی جسمانی دارند و به ابزاری برای مقابله با اضطراب، شرم و احساس ناکافی بودن تبدیل شده‌اند، درمان نیز باید فراتر از اصلاح رفتارهای ورزشی یا رژیم غذایی باشد. درمان واقعی زمانی آغاز می‌شود که فرد بتواند به جای جنگیدن با بدن، به تجربه‌های هیجانی خود نزدیک شود.

از نگاه روان‌کاوی، هدف درمان حذف علاقه به ورزش یا ساختن اندامی متناسب نیست. ورزش می‌تواند بخشی سالم و ارزشمند از زندگی باشد. مسئله زمانی آغاز می‌شود که بدن تنها راه تنظیم هیجان‌ها و تنها منبع احساس ارزشمندی فرد شود.

در جلسات روان‌درمانی، درمانگر تلاش می‌کند فضایی امن ایجاد کند تا مراجع بتواند بدون ترس از قضاوت، احساساتی را تجربه کند که سال‌ها از آن‌ها فاصله گرفته است؛ احساساتی مانند غم، ترس، شرم، تنهایی، ناکامی و نیاز به محبت.

در بسیاری از موارد، فرد برای نخستین بار درمی‌یابد که آنچه سال‌ها از آن گریخته، نه ضعف، بلکه بخشی طبیعی از تجربه انسانی بوده است.

از کنترل بدن تا شناخت هیجان‌ها

بسیاری از مبتلایان به بیگورکسیا، در آغاز درمان، به‌سختی می‌توانند درباره احساسات خود صحبت کنند. آن‌ها ساعت‌ها درباره برنامه تمرینی، رژیم غذایی یا مکمل‌های ورزشی سخن می‌گویند، اما هنگامی که پرسش به احساساتشان می‌رسد، سکوت می‌کنند.

این سکوت، بخشی از اختلال است.

درمان به فرد کمک می‌کند میان احساسات، افکار و واکنش‌های بدنی خود ارتباط برقرار کند. به تدریج، او یاد می‌گیرد به جای پاسخ دادن به هر تنش روانی با تمرین شدید یا کنترل افراطی بدن، هیجان‌های خود را بشناسد، آن‌ها را نام‌گذاری کند و درباره‌شان گفت‌وگو کند.

در روان‌کاوی، این فرایند را «ذهنی‌سازی» می‌نامند؛ یعنی توانایی درک آنچه در ذهن و دنیای هیجانی خود و دیگران می‌گذرد. هرچه این توانایی رشد کند، نیاز به استفاده از بدن به‌عنوان تنها ابزار بیان احساسات کاهش می‌یابد.

قدرت واقعی؛ تلفیق استحکام و آسیب‌پذیری

یکی از مهم‌ترین دستاوردهای درمان، بازتعریف مفهوم قدرت است.

بسیاری از مردان از کودکی آموخته‌اند که قدرت یعنی شکست‌ناپذیری، کنترل کامل و پنهان کردن احساسات. اما این تعریف، فرد را در زندانی از سخت‌گیری، کمال‌گرایی و تنهایی گرفتار می‌کند.

قدرت روانی، برخلاف این تصور، به معنای توانایی تحمل تجربه‌های هیجانی است؛ اینکه انسان بتواند از موفقیت لذت ببرد، اما شکست را نیز تاب بیاورد؛ بتواند عشق بورزد و در عین حال خطر طرد شدن را بپذیرد؛ بتواند اشک بریزد، بدون آنکه احساس کند ارزش خود را از دست داده است.

در این معنا، آسیب‌پذیری نقطه مقابل قدرت نیست، بلکه بخشی از آن است.

کسی که می‌تواند درباره ترس‌ها، غم‌ها و نیازهایش سخن بگوید، از استحکام روانی بیشتری برخوردار است تا کسی که تنها راه مقابله با رنج را در انکار آن می‌بیند.

زندگی فراتر از آینه

یکی از نشانه‌های بهبود، تغییر تدریجی مرکز ثقل زندگی است.

در آغاز، تمام زندگی فرد حول محور بدن، تمرین، تغذیه و ظاهر می‌چرخد؛ اما با پیشرفت درمان، روابط انسانی، علایق شخصی، فعالیت‌های شغلی، تجربه‌های عاطفی و معناهای عمیق‌تر زندگی جایگاه پررنگ‌تری پیدا می‌کنند.

بدن همچنان اهمیت دارد، اما دیگر تنها منبع هویت و ارزشمندی فرد نیست.

فرد می‌آموزد که می‌توان از بدن مراقبت کرد، بدون آنکه اسیر آن شد.

جمع‌بندی

اختلال بدشکلی عضلانی تنها درباره عضلات نیست؛ بلکه درباره رابطه انسان با خود، با بدنش و با هیجان‌هایی است که سال‌ها فرصت بیان نیافته‌اند.

آنچه در ظاهر به شکل تمرین‌های افراطی، رژیم‌های سخت‌گیرانه و نارضایتی دائمی از بدن دیده می‌شود، در بسیاری از موارد تلاشی برای فرار از احساساتی است که تحمل آن‌ها دشوار بوده است.

روان‌درمانی، به‌ویژه با رویکردهای پویشی و روان‌کاوانه، می‌تواند به فرد کمک کند تا به جای پناه بردن به کنترل افراطی بدن، راه‌های سالم‌تری برای تنظیم هیجان‌ها و ساختن هویتی پایدار بیابد.

قدرت واقعی نه در اندازه عضلات، بلکه در ظرفیت انسان برای رویارویی صادقانه با خویشتن، پذیرش آسیب‌پذیری و برقراری ارتباطی اصیل با دیگران شکل می‌گیرد.

بدن، زمانی که دیگر مجبور نباشد بار تمام رنج‌های ناگفته را به دوش بکشد، از یک «دژ دفاعی» به «خانه‌ای امن» تبدیل می‌شود؛ خانه‌ای که در آن، قدرت و لطافت در کنار یکدیگر معنا پیدا می‌کنند.

نظر متخصص

اختلال بدشکلی عضلانی از جمله اختلال‌هایی است که در سال‌های اخیر، به‌ویژه در میان نوجوانان و مردان جوان، شیوع بیشتری یافته است. متأسفانه بسیاری از افراد، این مشکل را تنها یک علاقه شدید به ورزش یا بدنسازی تلقی می‌کنند، در حالی که در پسِ آن، گاه تعارض‌های عمیق هیجانی، احساس ناکافی بودن، شرم، اضطراب و تجربه‌های حل‌نشده دوران رشد قرار دارد.

درمان این افراد زمانی اثربخش خواهد بود که علاوه بر توجه به رفتارهای وسواسی مرتبط با بدن، به ریشه‌های روان‌شناختی و الگوهای ارتباطی آنان نیز پرداخته شود. تجربه بالینی نشان می‌دهد هنگامی که فرد یاد می‌گیرد احساسات خود را بشناسد، درباره آن‌ها سخن بگوید و آن‌ها را در روابط انسانی تجربه کند، نیاز به کنترل افراطی بدن نیز به‌تدریج کاهش می‌یابد.

منابع پیشنهادی

  • American Psychiatric Association. Diagnostic and Statistical Manual of Mental Disorders (DSM-5-TR).
  • Pope, H. G., Phillips, K. A., & Olivardia, R. The Adonis Complex.
  • Murray, S. B., Griffiths, S., & Mond, J. Muscle Dysmorphia: Current Research and Future Directions.
  • Cash, T. F. Body Image: A Handbook of Science, Practice, and Prevention.

 

1 دیدگاه

  • علی اکبری, 9 مرداد, 1405 @ 1:10 ق.ظ پاسخ

    Ali khasteh nabashid

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *